تبليغاتX
عاشقانه های یاسمن و علی
من اگر ما نشوم تنهایم تو اگر ما نشوی خویشتنی چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟خانه اش ویران باد
سلام سلام

صدتاسلام

بازم بالاخره آپیدیم !!!

تعجب نکنید که بعد از یه عالمه وقت بالاخره آپیدیم  آخه توی این مدت علی جون داشت پروژه تحویل می داد و من کمکش ترجمه می کردم .

بالاخره از لطفتون که بهمون سرزدین ممنون تا آپ بعدی بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:59  توسط مادونفر | 

منم آن تنها ترین مردان  که خو دارد به تنهایی

                                                          یقین دارم توهم زیباترین بانوی دنیایی   

به شب گردی چشمان تو می آیم ولی افسوس

                                                         نمی دانم چرا در کوچه ها دیگر نمی آیی

گرفته ماه را از آسمان ابر سیاه امشب

                                                         قرق را بشکن و بیرون بیا ای ماه رویایی

من آن رودم که در مرداب میمیرد خداحافظ                                                         ندارم با تو وجه اشتراکی چون تو دریایی

برو بانوی من تنها رهایم کن ملالی نیست

                                                     من آن تنها ترین مردان که خوداردبه تنهایی

      

                                          علی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:42  توسط مادونفر | 
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیاتو بدی فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی ، به خاطرش دروغ بگی

رو هر چی هست خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد بشه

فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی

خیلی چیزا رو میشکنی تا دل اونو نشکنی

حاضری بگذری از دوستای امروز و قدیم

اما صداشو بشنوی شب از میون دو تا سیم

حاضری قلب تو باشه پیش چشمای اون گرو

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی رو دوست نداشت به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانونو ساده بزاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات

وقتی بشینه کنارت از همه دنیا می گذری

تولد دوبارته اسمشو وقتی می بری

حاضری جونتو بدی یه خار توی دستاش نره

حتی یه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن تمتم آدمای شهر

اما نبینی باهات کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر کجا بری به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی

حاضری که به خاطر خواستن اون دیوونه شی

رو دست مجنون بزنی با غصه ها هم خونه شی

حاضری مردم همشون تو رو با دست نشون بدن

دیوونه های دور گرد، واسه تو دست تکون بدن

حاضری اعتبارتو به خاطرش خراب کنن

کارتو به کسی بدن جات اونو انتخاب کنن

حاضری بگذری از شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسی نخواد بشینه رو به روت

وقتی کسی تو قلبته ، یه چیز قیمتی داری

دیگه به چشمت نمیاد اگر که ثروتی داری

حاضری هر چی بشنوی حتی اگه سرزنشه

به خاطر اون که خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری هر کسی جز اونو ساده فراموش بکنی

پشت سرت هر چی میگن چیزی نگی گوش بکنی

حاضری هر چی که داری بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون دونه دونه هم بمیرن

وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 14:11  توسط مادونفر | 
 

LOVE’S PHILOSOPHY

I

The fountains mingle with the river

,And the rivers with the Ocean

The winds of Heaven mix for ever

;With a sweet emotion

;Nothing in the world is single

.All things by a law divine In one spirit meet and mingle

?Why not I with thine

II

See the mountains kiss high Heaven

;And the waves clasp one another

No sister-flower would be forgiven

;If it disdained its brother

And the sunlight clasps the earth

:And the moonbeams kiss the sea

What is all this sweet work worth

?If thou kiss not me

فلسفه عشق

I

چشمه ها با رود درهم آمیزند

و رودها با اقیانوس،

نسیم های بهشتی با احساسات شیرین تا ابد در هم آمیزند؛

هیچ چیز در جهان تنها نیست؛

همه چیز با قانون الهی در روحی واحد در هم آمیزند وبه هم پیوندند.

چرا من و تو چنین نکنیم؟

II

ببین کوههایی را که آسمان رفیع را بوسند

و امواجی که یکدیگر را در آغوش کشند؛

هیچ (خواهر)گلی بخشوده نشد

اگر برادرش را آزرد؛

و انوار خورشید را ببین که زمین را در آغوش گیرد

و ماهتاب که دریا را بوسد:

تمام این تکاپوی شیرین چه ارزشی دارد

اگر تو مرا نبوسی؟

                             

                                         یاسمن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 13:34  توسط مادونفر | 

اساس زندگی بر 10چیز استوار است : اول محبت و 9 تای دیگش هم گذشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 17:28  توسط مادونفر | 

 سلام سلام

سلام به تموم عاشق های دنیا ؛ به تمام اون هایی که عشق رو سرلوحه ی کار خودشون قرار دادند.

همون طور که علی عزیزم براتون نوشته بود ؛ ما به طور خیلی اتفاقی با هم آشنا شدیم و روزهای اول آشنایی همون جور که علی توضیح داد گذشت .

ولی کارتصویر برداری هنوز تموم نشده بودو بازم من وعلی همدیگر رو می دیدیم دقیقا دومین جلسه روز سه شنبه ی همون هفته بود و این بار صحنه ی تصویر برداری توی خانه انجام می شد و ما طبق قرار گذشتمون با علی عزیزم و خواهر گلش رفتیم به محل

تصویر برداری و کارمون رو شروع کردیم . اون روز ؛ روز بازی من بود و طبق تعیین لباسی که انجام شده بود من باید با مانتو شلوار و مقنعه سر صحنه حاضر می شدم و من

که به شدت از اون مانتو و مقنعه بدم می اومد حسابی حالم گرفته شده بود ولی علی عزیزم با اون نگاه قشنگی که به من کرد هزار باره بهم امید داد .

اون شب بعد از فیلمبرداری علی به من گفت : یاسمن خانم می شه شماره موبایلت رو بدی تا واست اس ام اس بدم . منم گفتم مشکلی نداره و شماره رو بهش دادم و بعدش اون واسم اس ام اس می داد. راستش بی رو در واسی بگم می خواست یه جوری ابراز علاقه کنه ولی متاسفانه موفق نشد در ضمن دست خواهرش درد نکنه چون جوری نشسته بود کنارعلی که کاملا به گوشی علی مسلط بود و من هم هر بار اس ام اس می دادم علی با ترس و لرز می خوندش ولی حال می کردم چون من اس ام اس عاشقانه نمی دادم ولی علی می ترسید که اس ام اس ها عاشقانه باشه . ولی  با این حال اونقدرهمدیگه رو نگاه می کردیم که گاهی اوقات خودمون خندمون می گرفت و می زدیم زیر خنده .

بالا خره کار ساعت 2:30 شب تموم شد و ما واسه برگشتن آماده شدیم ؛ ولی موقعه برگشتن ؛ چشمتون روز بد نبینه و الهی کسی این جوری حالتون رو نگیره ؛ علی حالی از من گرفت که عمرا فراموشش کنم .

راستش کوچه ی فیلمبرداری به خاطر لوله کشی ها خراب بود و ما مجبور شدیم به صورت پشت سر هم از کوچه بیاییم بیرون . وقتی که در حال بیرون اومدن بودیم بچه ها به من اشاره کردن که علی داره از جلوت می ره و ازش بزن جلو ؛ خب من هم دویدم که از علی بزنم جلو ولی نمی دونم چطور حس ششمش کار کرد که اونم دوید و هر دوتائیمون به شدت به هم خوردیم و علی گفت : این سزای آدمیه که می خواد از من جلو بزنه و زد زیر خنده ؛ منم که حرسم در اومده بود گفتم : باشه علی آقا به هم میرسیم . و نیش خند زدم تا اینکه توی ماشین علی از من پرسید : یاسمن خانم ؛ شما چند سالتونه ؟ من یکه خوردم . آخه در این لحظه دو راه بیشتر نداشتم . 1. این که جوابش رو بدم و 2. این که دودرش کنم . خب من چون قانونا آدم زرنگی هستم راه دوم روانتخاب کردم و بهش گفتم : من مهد کودک می رم .و بعد با بچه ها زدیم زیرخنده .علی دوباره سوالش رو پرسید و من باز با خنده همون جواب رو بهش دادم وبعد گفتم: علی آقا دیدین به هم رسیدیم . خلاصه باز هم یه جلسه از فیلمبرداری رو پشت سر گذاشتیم ولی کار من وعلی  به  جای اینکه رو به پایان بره ؛ تازه شروع میشد و هر روز ؛ روز از نو و روزی از نو .

 

 

بقیه ی داستان هم طبق قانون با علی عزیز منه ؛ پس منتظرش باشین ... .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 15:41  توسط مادونفر | 

سلام سلام

سلام به تموم عاشقا

سلام به تمومه دختر پسرهایی که هدفشون ازعشق یه عشق پاکه-عشقی بدونه سکس و همراه بافداکاری و فنا شدن

اصلا میدونین عشق چیه؟

عشق نعمتیه که خدای بزرگمون تو وجود همه قرارداده و طرز استفادشو به عهده خودامون گذاشته.

حالا بزارین تا داستانه عاشق شدنه منوو یاسمن جونمو براتون بگم.

اسمه من علی ودانشجوی ترم آخر کامپیوتر یکی از دانشگاه های ایرانم.

یه مغازه یا به عبارتی یه شرکت کامپیوتری هم دارم که تو اون 3 تا کارمیکنم.

1- تایپ و طراحی کارت ویزیت

2-فروش و کرایه فیلم های مجاز و بازیهای کامپیوتری وکلیه کارتون ها

3-خرید و فروش کامپیوتر و تعمیرات در سطح سخت افزار و نرم افزار

یادمه روز اولی که یاسمن جونو دیدم اوایله خرداده 1385 بود که با باباش اومده بود چند تا فیلم کرایه کنه.

اون روز من سرمو انداختم پایین و فیلم هایی که می خواستنو بهشون دادم. آخه من تا اون لحظه هیچ دوستی از جنس مخالف نداشتم و از طرفی از رفتار یاسمن جون و شعوره خانوادشون همین حدسم در مورد اون می زدم.

البته تا قبلش باباش میومد فیلم بگیره ولی عزیزمو تا حالا ندیده بودم.

یه چند باره دیگم بعد از اون روز اومد .و تا حدی با هم آشنا شده بودیم که از من نظر در رابطه با بعضی فیلم ها می خواست من زشت بودن و قشنگی فیلم را بهش می گفتم.راستش دروغ نگفته باشم یه حس هایی نسبت بهش پیدا کرده بودم ولی سعی می کردم خودمو از اون حس ها خارج کنم.

بعد از آخرین روزی که اومد فیلم ببره یه چند روز نیومد منم دلم بد جور هواشو کرده بود.تا اینکه یه روز باباش اومد ولی خوشگلم باهاش نبودبعد از سلام و احوال پرسی کردن باباش ؛باباش گفت:راستش یاسمن داره مرحله پیشرفته بازیگریشو میگذرونه و ازش خواستن یه فیلم نامه از خودش بنویسه و اون نوشته ؛ازتون میخوام فیلم نامه ای که تایپ کرده را پرینت بگیرین.برام این موضوع خیلی جالب بود آخه خواهرمم داشت مرحله مقدماتی بازیگری را سپری می کرد.

من کاره باباشو راه انداختم واون از من خداحافظی کرد.

نمی دونم میتونم بگم خدا قسمت کرد یا نه که من با یاسمن بیشتر آشنا بشم ؛آخه مامانم بعد از اون روز(تقریبا 10روز بعد بهم زنگ زد و گفت که استاد بازیگری خواهرت ازش خواسته که برای پایان دورش یه فیلم بسازه؛یه فیلم کوتاه؛منم که تو این لحظه یادم به یاسمنم افتاد به مامان گفتم یه مشتری های شرکت هست که مرحله پیشرفته بازیگری را میگذرونه و با اجازه مامان یه دو  روز بعد که یاسمنم اومد شرکت این موضوع را باهاش درمیون گذاشتم؛

اونم گفت در این زمینه همه تلاشش رو برای خواهرم می کنه.یاسمن  3 روز بعد هم زنگ زد و تلفن خونمون رو ازم گرفت تا با خواهرم حرف بزنه؛منم که بد جوری دلم هواشو کرده بود یه 10 دقیقه فقط باهاش احوال پرسی می کردم و بعد تلفن رو دادم؛شب که رفتم خونه مامان گفت که یاسمن با استادش حرف زده و با1000 تا چونه استادش قبول کرده که کاره خواهرتو به انجام بده و2 شب دیگه تو و خواهرت و یاسمن باید برین سر صحنه ؛من که خیلی خوشحال شده بودم این مسولیت را قبول کرد ؛روز شنبه و روز مقرر رسید؛موضوع فیلم راجع به یه معلول جنگی بود که با معلولیتش یه خانواده ی 5 نفری رو اداره میکرد؛صحنه ی اول فیلم بنا بود در مغازه ی معلوله انجام بشه؛من آدرس مغازه ی معلوله رو گرفتم و نزدیک های غروب با خواهرم راه افتادیم و قرار بود که یاسمن و باباشم خودشون جدا بیان به اون آدرس؛آخه یه مقدار باباش کار داشت و بعد از انجامه کارهاش قراربود بیان؛شغله معلوله بنگاه املاک بود و بعد از یک ساعت و30 دقیقه ای که من و خواهرم رسیدیم اونجا یاسمن و باباش هم رسیدن تو اون موقع ؛وقت استراحتمون بود و من رفتم یه 7 - 8 تا ساندیس با کیک خریدم و تعارف همه کردم؛موقعی که وقت تعارف ساندیس به یاسمن رسید یه حس خاصی تو چشم اون موقع برداشتن احساس کردم ؛ همون حسی که تو چشم های من بود؛از طرفی طرزممنون گفتنش هم با بقیه خیلی فرق داشت؛از اون موقع بود که فکرم رو بدجوری مشغول کرد و یا زیر چشمی یا غیره مستقیم و بعضی مواقع مستقیم چشم تو چشماش می انداختم؛یادمه اون روز از بس حواسم به نگاه کردن یاسمن بود روزنامه رو بر عکس گرفته بودم  و به عبارتی مسغوله خوندنه اون بودم تا همه  فکر کنن دارم  وقایع روزنامه رو می خونم و به هدفمم که دیدن غیر مستقیم یاسی جون بود برسم ؛ تا اون منو نگاه کرد به من طرز گرفتن روزنامه رو تذکر داد و بهم گفت : علی آقا از کی تا حالا روزنامه برعکس خوندن رو یاد گرفتین ؛نکنه عقلتون تابیده ؛من که تازه به خراب کاریم پی برده بودم تا اومدم خراب کاریم رو جم و جور کنم خواهرم با اون زدن زیر خنده؛ اون شب بهترین شب زندگیه من بود و ای کاش که زود تموم نمی شد اخه اون شب خیلی با هم خندیدیم؛از یه طرف من متلک باره اون میکردم و از طرفه دیگه اون باره من؛تو بعضی مواقع هر 2تائیمون کم می آوردیم؛

خب دیگه ؛ بقیه داستان رو از زبان خانوم خوشگلم بشنوین... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 15:12  توسط مادونفر | 

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست !!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد که چرا خیس نشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 14:22  توسط یاسمن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
صنماباغم عشق توچه تدبير كنم

تابه كي درغم توناله ي شبگيركنم

آنچه درمدت هجرتو كشيدم هيهات

دریكي نامه محالست كه تقريركنم

نوشته های پیشین
اسفند 1386
آبان 1386
مهر 1386
نویسندگان
علی
مادونفر
یاسمن
پیوندها
کهربا
پندار نیک ؛ گفتار نیک ؛ کردار نیک
لاریسا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM